تبليغاتX
...شاد بمون...

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

...شاد بمون...
...تا دیگران شاد بشن...

سلام بچه ها!!

من تصمیم گرفتم از اینجا برم...

نمی دونم تا کی! شاید همیشه...

ولی واسه آخرین پستم بذارین بگم که:

دوستون دارم! شایدم بعضی هاتون رو یه روز دوست داشتم و حالا واقعا نمی دونم که دوستون دارم یا نه...

اما دلم واسه همتون تنگ میشه! چون یه روزی همتون رو دوست داشتم...

یه روز یه دوست بهم گفت: اگر دوستت برات تب کرد تو براش بمیر این دوست داشتن دوسته!!

و من امروز به معنای دوست فکر می کنم!!

چقدر میتونه بزرگ باشه این دوستی که تو داری با بچه بازی هات به حقارت می اندازیش!!

منتظر اون روز باش که بفهمی حقیر کیه....!

دلم می خواد حواسم باشه که:( آدما همونجوری می میرن که زندگی کردن) ما که از مرگ می ترسیم چرا خوب زندگی نمی کنیم؟!

میرم که زندگی کردن یاد بگیرم و نه صرفا زنده باشم!

شاید یه روز اونقدر بزرگ شدم که زندگی بخشیدم....

خدا رو واسه خدا بودنش بپرستم واسه بنده بودنم! نه واسه بهشت و...

اونی که ما می پرستیم خدا نیست مخلوق خداست!

کاش بتونم یاد بگیرم که دل دیگران رو نشکونم!!

کاش بتونم.....

 

                                                                              مرسی به خاطر همه چیز!!!




نوشته شدهجمعه نهم اسفند 1387 توسط مونا



خدا از آدم های قالبی رام خشکه مقدس و یک بعدی بدش می آید، اگر نه چرا فرشته های مطیع و پاکش را که همگی از آغاز خلقتشان "یا در حال رکوع اند و یا در حال سجود" ، به پای آدم خطاکار خونریز می افکند؟

خدا از آدم هایی که ضعف و زبونی خود را، می خواهند با خداپرستی جبران کنند، بیزار است.

خدا آدم های ذلیل و طماع و ترسو و چاپلوس را دوست ندارد، عارف عاشق می خواند، نه مشتری بهشت!

 

آن امانت که خدا بر زمین و آسمانها و کوه ها عرضه کرد و از برداشتنش سر باز زدند و انسان برداشت، نه عشق است و نه معرفت و نه طاعت، مسئولیت ساختن خویش است. کاری که در ید قدرت خداوندی است انسان خود به دست می گیرد! و که می داند که بار این امانت آفریدگاری تا کجا سنگین است؟

 

چقدر در همین دنیا، بهشت ها و بهشتی ها نهفته است. اما نگاه ها و دلها ، همه دوزخی است، همه برزخی است، و نمی بیند و نمی شناسد، کورند کرند. چه آوازهای ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هستند و نمی شنوند.

وای! که چقدر این دنیای خالی و نفرت بار برای فهمیدن و حس کردن، سرمایه دار است: لبریز است. چقدر مایه های خدایی که در این سرزمین ابلیس نهفته است. زندگی کردن وقتی معنا می یابد، که فن استخراج این معادن ناپیدا را بیاموزی.

 

                                                                                                دکتر علی شریعتی

سلام بچه ها!!

خوبین؟؟

جو مدرسمون (بین خودمون) خیلی بهتر شده.... خدا رو شکر!!

خدایا واسه اینکه خدامی ازت ممنونم!!

لطفا بذار تا همیشه بندت بمونم!!

حوصله ندارم.....

یعنی راستش چیزی ندارم که تعریف کنم!

بهتر نبود کلا آپ نمی کردم؟؟؟

 

 




نوشته شدهجمعه بیست و پنجم بهمن 1387 توسط مونا

سلام!

مثل احمقا هزار بار نوشتم....

و هزار و یک بار پاک کردم!

حالا می نویسم و پاک هم نمیکنم!

حالتون که ایشالا خوبه!!! من این پست رو می ذارم تا یه نتیجه گیری از پست قبلی باشه!!

اول از همه!!: من منظورم با بشرا نیستا!! چون اون بهترین دوستمه فکر نکنین که با اون مشکل دارم و اینجا احساسم رو می گم!!

کلا روی صحبتم بیشتر با خودمه تا شماها...

مونا اینا رو بفهم!! تا دیر نشده...

دوست داشتن بزرگه... با نسبت دادنش به بازی های بچه گانه کوچیکش نکن!! اگه به وسعت دوست و دوست داشتن بزرگ نیستی اونا رو به اندازه ای که لازم داری کوچیک نکن! چون دوست داشتن انقدر باارزشه که از ارزشش کم نمیشه بلکه کوچیک بودن تو رو به وضوح به همه نشون میده...

همیشه دوستات رو بیشتر از اونی که اونا دوستت دارن دوست داشته باش!! همونجوری که تا حالا بودی...  از این دوست داشتن قلبت آروم میگیره... قلبی که واسه محبت حد و مرز قائله کم کم خودشم یادش میره...

تو با بقیه فرق داری... همونجوری که بقیه با هم فرق دارن....

مهمترین چیزی که باید بفهمی این که از دوست توقع عشق و محبت آسمونی نداشته باش!! دوست فقط دوسته 

اینم یادت باشه: شاید از نبود دوستت احساس دلتنگی بکنی اما بعد از اون خورشید همون خورشیده و آسمون همون آسمون!! بفهم با نبودنت شاید دلش تنگ بشه اما  دنیاش تاریک نمیشه...

 از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شك دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...!

دکتر علی شریعتی

دنیا مال توئه... با همه خوب و بدش سهم روحت از زندگی همینه...

 تو همین دنیا میشه به خدا رسید!! داری دنبال چی میگردی؟!

.

.

.

فائزه جونم مرسی....

.

.

.

بیاین از با هم بودن لذت ببریم....

کی میدونه که فردا هم هممون هستیم که با هم بخندیم یا نه!!؟

من هر وقت چیزی از خدا خواستم بهم داده... همه اینایی که الان دارم یه روز آرزوم بوده... (این رو یادم نره)

همین جوری:

آن کس که از اول می داند کجا می رود خیلی دور نخواهد رفت....

بزرگ ترین جستجوی بشر راهی برای انسان شدن است و بس...

فرق انسان و سگ در آنست كه اگر به سگی غذا بدهی هرگز تو را گاز نخواهد گرفت....

وقتی انسان دوست واقعی دارد كه خودش هم دوست واقعی باشد....

وای که چقدر حرفام بی سر ته شد!!!




نوشته شدهپنجشنبه دهم بهمن 1387 توسط مونا

 

امروز همین جوری الکی دلم می خواد حرف بزنم!!

از همه چیز، حتی شاید از چیزایی که نباید گفت اما می گم چون ارزششون اونقدر نیست که تو دلم بمونن!

بچه ها اینایی که داریم یعنی پول و ... حتی جسممون مال خودمون نیست امانته!! مراقبش باشین اما انقدر بهش وابسطه نشین که اگر صاحبش اومد دنبالش نتونین پسشون بدین!

اونی که واقعا مال خودمونه روحمون روحمون که گاهی به هفده سالگیش شک می کنم!!

نمی دونم بچگی اش رو باور کنم یا بدجنسی هاش رو؟؟!!

آره شاید اونقدر که یه روح هفده ساله پاکه ما پاک نیستیم، شاید یه وقتایی راحتتر از خیلی از بزرگترایی که از خدشه دار شدن معنویتشون می نالیم به هم تهمت می زنیم یا می ترسیم از اینکه حرفمون رو بزنیم!

اگه می دونی اعتقادت درسته و بر اساس اعتقادت عمل می کنی پس این ترس از کجاس؟؟

حالم داره به هم می خوره!

معنی دوست و دوست داشتن رو گم کردم!!!

بین اینهمه نامردی، از نامردای مرد نما میشه یکی بهم بگه کی می تونه مرد باشه؟؟

شهامت هیچ کاری رو نداریم، نه حرفمون رو می زنیم و نه می بخشیم!! یا بگو یا بگذر!

اما ساکت نمون که این سکوتت دیوونه ام میکنه! این سکوت بی دلیلت،

 اگه دوسم نداری بگو...

التماست نمی کنم که دوستم بداری، جراتش رو ندارم!

کاش انقدر احمق نبودیم که تا یکی گفت دوستت دارم مسخره اش کردیم و هر روز با یه شوخی چندش آور از دوست داشتن دورترش کردیم!

اگه دوست داشتن بده، چرا خدا بی حد و مرز ما رو دوست داره؟ حتی گناهکارترینمون رو دوست داره! اون ازمون ناراحت میشه اما متنفر نه!!

کاش به معنی آدم برسیم، قبل از اینکه دیر بشه! قبل از اینکه دوست داشتن رو از یادمون ببرن بیاین همدیگه رو دوست بداریم!

این ماییم! آدمایی که گاهی انقدر از هم بدمون میاد که نمی تونیم همدیگه رو تحمل کنیم اما به هم لبخند می زنیم! می خوایم چی رو ثابت کنیم؟ دوروییمون یا محبتمون که شامل همه میشه؟؟!!

اینجا زمینه!

تا آسمون خیلی راهه اما میشه به ابرا رسید!

چون ابرا گاهی انقدر به زمین نزدیکن که میشه باهاشون پرواز کرد...

رفت تا آسمون!

اگر هفده سالگی آخرین فرصت پرواز باشه نباید این فرصت رو از دست بدیم...

میترسم روحم انقدر سنگین بشه که با این ابرا نتونه پرواز کنه

من با این ابرا میرم بالا!

 

شماها هم اگر  شهامتش رو دارین بیایم با هم عهد ببندیم که دیگه مثه قبل نباشیم!!!

 فکر کنم حرفام حرفای خیلی هاتون بود!! کم و بیش از همتون شنیدم که می نالین از نبود محبت و علاقه واقعی!! بیاین همین یه بار جرات کنیم و همتون اینجا حرفاتون رو بگین!! فوقش این میشه که بی نتیجه می مونه تلاشم!! که من باید ناراحت بشم اما نمی شم چون مهم واسم این بود که بگم!!

راستی!

یه چیزی....

من از خیلی ها شنیدم که بین بچه ها پشت سرم خیلی حرف می زنن! میشه اینجا بهم بگین!

بدون اینکه خودتون رو معرفی کنید! اگر مطمئنین که اونجوری ام که فکر می کنید بگین اگرم شک دارین بگین تا به یقین برسین یا به نفعم یا به ضررم!!

ولی بگین که بدونم!!

 

 

 




نوشته شدهپنجشنبه بیست و ششم دی 1387 توسط مونا

سلام بچه ها بالاخره بعد از ۱۰۰۰ سال اومدم!!!

خوبین؟؟ با درسا چیکار می کنین؟؟ باورتون میشد یه روز کارمون به این جا بکشه؟؟

اول از همه:

 علی جونم تولدت مبارک!!!

علی جونم خیلی دوست دارم!!(الان وبم رو فیلتر می کنن!!)

قشنگ شدی گل شدی شدی مثه عروسک

عزیز من گل من تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک!!!!

اینم کیک تولدت!!!

 

ایشالا یه روزی علی فینگیلی ما هم بزرگ میشه واسه خودش آقایی میشه!!!(حورا تصور کن یه روز علی کوچولو قدش از تو بلندتر میشه!!!!)

ایشالا که همیشه شاد و خوشحال باشه و در کنار خاله ی مهربونش (حورا جونم) و... سالم و سلامت زندگی کنه!!

حورا میشه یه بوسش کنی؟؟؟؟!!!!

حالا بزرگترین عید شیعیان رو بهتون تبریک می گم!!!

عید غدیر مبارک!! تعطیلی ها بهتون خوش بگذره!!

 

 ز لیلی من شنیدم یا علی گفت 

 به مجنون چون رسیدم یاعلی گفت

 مگر این وادی دارالجنون است  

 که هر دیوانه دیدم یا علی گفت

      نسیمی غنچه ای را باز میکرد      

   به گوش غنچه کم کم یا علی گفت

    خمیر خاک آدم را سر شتند    

   چو بر می خواست آدم یا علی گفت

     مسیحا هم دم از اعجاز می زد   

  ز بس بیچاره مریم یا علی گفت

 علی را ضربتی کاری نمیشد

  گمانم ابن ملجم یا علی گفت

   مگر خیبر ز جایش کنده میشد 

  یقین آنجا علی هم یا علی گفت

بچه ها کاشکی از همین حالا که جوونیم یاد بگیریم که به جای حرف زدن عمل کنیم!!

من از این جور حرفا اصلا بلد نیستم بزنم!!! فقط اینکه قضیه همون آدم شدنه!!!!

 

می بینم که کم کم امتحانای ترم اول داره شروع میشه!!! از اول سال تا حالا گل لگد می کردیم امتحان نمی دادیم که!!!!!

همگی باید حسابی درس بخونیم تا این سه ما کله ی سحر بیدار شدن و از مهمونی و تفریح زدنامون بی نتیجه نمونه!!!

پس بچه ها بریم که درس بخونیم حسابی!!!

درس بخونیم پس فردا به درد این جامعه بخوریم نه اینکه معتاد بشیم بیفتیم تو جوب آب!!!!!

اینم همین جوری میذارم!!! باحاله نه؟؟

امیدوارم که تعطیلی ها بهتون خوش بگذره فقط این یه جمله رو می گم و می رم!!(دیگه برگشتم با خداست!!)

همیشه جوری رفتار کن و حرف بزن که به نظرت درسته!!! اینکه دیگران چی میگن و چی فکر می کنن اصلا مهم نیست!! وقتی به کارت و رفتارت اعتقاد داشته باشی هیچ وقت به درست بودنش شک نمی کنی حتی اگر همه دنیا بگن غلطه!!!!

تو را دوست دارم هر که می خواهی باش!!!

ببخشید که دیگه وبم مثله قبلنا نیست!!

دیگه بای بای!!

 

 




نوشته شدهچهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 توسط مونا

سلام بچه ها!!

اول یه کم نرمش کنین تا خستگی یه هفته درس از تنتون بیاد بیرون!!حالا:

باورم نمیشه که انقدر درس یهویی پاشیده تو صورتم!!

دارم(داریم) زیر بار حسابان و هندسه له میشیم!!!

ببخشید خانوم میشه این پرگار رو از تو کمر من دربیارین؟ شرمنده یه تانژانتم تو دماغمه... میدونم سنگینه اما دفتر جبر و احتمالم رو بدین آخه شنبه امتحان استقرا دارم!!

دختر عموم پانیذ هنوز سه سالش نشده!! عاشق مدرسه است.... هر روز صبح با دو تا نصفه داداشاش(یکیشون پیش دبستانه یکیشون کلاس دوم) میره وامیسته که سوار سرویس بشه!(بالباس خواب) تا راننده سرویس اونا میاد میپره شروع میکنه به التماس به راننده که منم با خودتون ببرین!!!

آخر سر که داداشاش میرن و اون میمونه از همون صبح زود تا نزدیکای ظهر میمونه تو حیاط و رو دیوارا نقاشی میکشه!(رو دیواره های استخر با پاستل) خلاصه که الان خونمون حسابی زیبا شده!

خلاصه که این پانیذ( عشق من) هنوز خبر نداره که چه آینده ای در پیش داره!!!

بچه ها ما باید دووم بیاریم!! همونجوری که همه دووم آوردن!

من تازگی ها به مهندسی پزشکی علاقه مند شدم... (می خوام دکتر مهندس بشم!! یه زمانی مد بود ملت همه می رفتن پزشکی می خوندن حالا اگر هم دکتر بشی هم مهندس بازم کمه!!)

این فکر کنم یه نمادی باشه از زندگی ما!! فک کنم ما از اولش همین جوری بودیم که حالا به این روز افتادیم!

شماها چی؟ دلتون می خواد چی بخونین؟

یهنی آخرش چی میشیم؟

ای کاش که آدمای خوبی بشیم!

یا حداقل انقدر بد نشیم که اشک مردم رو در بیاریم!

راستی می خواستم بهتون بگم که سهی کنید جوری باشین که خودتون دوس دارین نه اونی همه می خوان! اونجوری همه بیشتر دوستون دارن!

به این توجه کنید که کی دوستون داره نه اینکه چند نفر دوستون دارن!

(خودمونیم ها منم قاطی دری وری هام یه چیزای خوبی پیدا میشه!)

دیروز روز جهانی کودک بود!!

اما فکر می کنین کسی دیروز برای بچه ی سیاه پوستی که از گشنگی مرد کاری کرد؟ دیروز کوره پز خونه ها به پسر بچه ها مرخصی دادن؟ پس اون دختر ۵ ساله با اسپند سر چهار راه چیکار می کرد!

قول بدین وقتی بزرگ شدین پشت یه چهار راه بایستین دست بچه های گل فروش و... رو بگیرین محکم بغلشون کنین بوسشون کنین و بعد بهشون پول بدین! اونجوری خیلی خوشحال تر میشین!

واسه خنده: هیچ وقتم این بلا رو سر بچتون نیارین!!

 

ی

 دوس جونا ی خودم دفعه ی پیش خیلی نظراتون کم بود!!! من دلم نظر می خواد هر چند می دونم شما ها هم مثه خودم وقت ندارین!

پس فعلا بای بای!!

راستی به نظرتون بارزترین خصوصیت اخلاقی من چیه؟( می تونین این رو بی نام بگین!!)




نوشته شدهپنجشنبه هجدهم مهر 1387 توسط مونا

 

گاهی وقتا حرفایی هستن که می خوای بگی اما همون حرفا تکلم رو ازت می گیرن!

هی نوشتم و پاک کردم!!

اومدم بنویسمشون دیدم نوشتنی هم نیستن!

حرفامو میشه دید!

چشماتون رو باز کنین!

حیف که خیلی نزدیکتر از اونن که دیده بشن!

 

 




نوشته شدهشنبه ششم مهر 1387 توسط مونا

سلاام بچه ها!!

می دونم که خوب نیستین... واقعه تلخی که در پیش حال هممون رو گرفته!

ولی من فکر کردم حالا که اسم وبم رو گذاشتم شاد بمون باید یه تلاشی هم در راه شاد موندن بکنم!! واسه همین تصمیم گرفتم شادی هایی که تو مدرسه ها می تونیم بکنیم براتون بگم!! شاید فرجی شد ماهم جوانه های عشق رو درونمون حس کردیم!

بچه ها خداییش حالا که دارم فکر می کنم می بینم مدرسه اونقدر ها هم بد نیست!!

یه کم یاد روزای خوبی که با هم داشتیم بیفتین!  بیاین به روزای مزخرفی که داشتیم بخندیم! روزایی که وقتی نگذشته بودن ازشون وحشت داشتیم!

مثلا روزایی که اگر یک ثانیه دیر می رسیدیم خانوم هدایتی رامون نمی داد  و مجبور بودیم کلی دعواهای همه رو تحمل کنیم!!  تازه آخرش هم انضباط بهمون میداد10

الان دیگه خانوم هدایتی نیست که تا اسمش بیاد دست به سینه بشینیم و صدامون در نیاد!  بخندین به روزای دوشنبه که هر کی از در می اومد می پرید از رو بقیه کپی می کرد!

وای بچه ها برف بازی ها رو یادتونه؟ عند حال بودن....

 

یا زنگای تفریح که سرخ پوست بازی در می آوردیم... من جدی می گم حاضر نیستم یه دونه زنگ تفریح مدرسمون رو با تابستون عوض کنم!

من وقتی از مدرسه می نالم مامانم بهم میگه اگر مدرسه نری کجا می خوای بری؟

خداییش جز مدرسه کجا واسمون می مونه؟ می خوایم بریم کلاس خیاطی؟ جای دیگه ای جز مدرسه نیست که بتونیم با هم سن هامون از ته دل بخندیم...

حالا که فکر می کنم می بینم همون مدرسه از هیچی بهتره....

دیگه بیشتر از این حرف نمی زنم... می دونم که خاطره طولانی هم حوصله آدم رو سر می بره هم اینکه کارت اینترنتتون هدر میشه...

ایشالا آپ بعدی باشه واسه اول مهر!!

بای بای

 

بی سر انگشت من گل بی حالتی

رازی از من نپرس تو که بی طاقطی

تا که دریا منم پر ماه و پری

ماهی تشنه را به کجا می بری

خواندمت آمدی تا تماشا کنی

می گریزی ز من که چه پیدا کنی؟

درد خود جوش را هر دوایی ز من

ساز خاموش را هر نوایی زمن

آشتی کن مرو هر سلامی منم

اول و واسط و والسلامی منم

هیچکس مثل من به تو فرصت نداد

 آه این قصه را زود بردی ز یاد

نقش جان من باشی در تو رقصانم هر کجا باشی

این عشق هستی هستی است

از گلستان تا هر گل کاشی

وقتی گم شدی در مه به که بخشیدی عمر بی برگشت

از من سالها دوری

عاقبت روزی باز خواهی گشت

 

هر نتي که از عشق بگويد

 زيباست

حالا

سمفوني پنجم بتهوون باشد

يا زنگ تلفني که در انتظار صداي توست.

(گروس عبدالملکیان)

 




نوشته شدهجمعه بیست و نهم شهریور 1387 توسط مونا

این الان منم که هم دلم واستون تنگیده هم دارم عذر خواهی می کنم واسه دیر اومدنم...هم دارم افسردگی پیش از مدرسه رو نشونتون می دم... هم دارم می گم گشنمه!!!!!!!!!!!!!!!!!!

می بینین در سکوت چشمام چقدر حرف نهفته بود؟!

بچه ها من از اون روز که نوشته شادی تو وب نوشته های رنگی رو خوندم همش دارم به اون ۷۰۰ نفری فکر می کنم که با من تو یه لحظه بدنیا اومدن!!! با تصور این موضوع که روح هممون تو یه لحظه از ملکوت اومده پایین و روی زمین از هم جدا شدیم احساس عجیبی پیدا می کنم!!

شاید یکی شون رفت آفریقا... یکی شون هم تو خونه های خرابه فلسطین بدنیا اومده... شاید همون پسری که دیروز التماس می کرد ازش گل بخریم یکی شون بود!!!!

وقتی این جوری به قضیه نگاه می کنم می فهمم چقدر به هم نزدیکیم!! پس چرا از هم کناره می گیریم!! من همه اون ۷۰۰ نفر رو دوست دارم!!ای کاش اونا یه روز بفهمن که وقتی از پیش خدا اومدن تنها نبودن... منم باهاشون بودم!!!!

      

آن قدر دوستت دارم ،

                     که دوست دارم

                                     يکي اينگونه مرا دوست مي داشت !!!

 

آن روزها که

           براي نمره ۲۰ گريه مي کردم نمي دانستم

                                                          نمي دانستم

.

.

آنها که بمب اتم مي سازند

                                   ...

                                      در کارنامه هاشان

                                                      بيشتر۲۰ دارند.

شايدحالا هم

              چيزي است که

                               من نمي دانم

                                                   و

                                                     خواهم فهميد؟!!!

نه !!!

      نه !!!

.

.

         گريه نمي کنم!!!

نمی دونم چه جوری باید ازتون به خاطر نظرات و لطفتون به وبم تشکر کنم!!

دوس جونای خودم فعلا بای بای!!




نوشته شدهیکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 توسط مونا

من به آمار زمین مشکوکم

اگر این شهر پر از  آدمهاست

پس چرا این همه دل تنهاست.....؟؟؟

 

سلام دوستای گلم!

خوبین؟؟ گرسنه این؟؟!!

من از همه گرسنه ترم!! دووم بیارین.........

بچه ها یه کم بو بکشید... اینجاها خیلی بو میاد...

بوی زولبیا بامیه...

بوی سحری...

بوی کتاب و دفتر...

بوی اول مهر...................................

غلط کردم بو نکشید!!!

اول از همه میرم سراغ سفارش شبنم خانوم:

این عکس یه نی نی که موهاشو تراشیدن بعد تازه داره در میاد!!!!!

اما چون که زشت شده و خجالت می کشه رفته تو تخم مرغ قایم شده !

 

اینم یه شکلکی که توپ بازی کنه:

راستی شبنم یادته گفتی دعا کنم بارون بیاد؟؟

نظرت راجع به بارونای پشت سر هم چند روز اخیر چیه؟؟

تازه بسکتبال جوانان هم قهرمان آسیا شدیم و ایشالا تو مسابقات جهانی هم اول شیم!!!

بچه ها من کلی متن نوشته بودم که بلاگفا قاطید و هیچ کدوم رو ثبت نکرد!! اگر شانس مه که الان برقا میره!!!

ولی من که از رو نمی رم می خوام دوباره از اول واستون بنویسم!!

ما دیروز رفتیم شهروند... بعد سر قسمت شوکول ها یه دختر بچه که به شدت کوچولو بود داشت تند تند شکلات می انداخت بالا هیشکی هم بهش کاری نداشت مامانش اینا هم نبودن!!

بعد یهویی سرش آورد بالا مثکه یاد خوانواده اش افتاد جیغ زد که مامانم اینا گم شدن!! یا گریه دوید که بازم من رو جا گذاشتین!!؟؟

خیلییییییییی الهی بود!!!!

ولی خدا روشکر یه چند دقیقه بعد پشت بلند گو اعلام کردن دختر بچه ای با لباس صورتی پیدا شده!!!!!

صدای گریه اش هم از تو بلند گو می اومد!!!

منم وقتی بچه بودم گمیدم!! یه دفعه ۵ سالم بود رفته بودیم خرید بعد از کنار یه پارک رد شدیم یه گل گنده خیلی خشگل یهو بهم چشمک زد منم داشتم پشت سر مامانم اینا راه میرفتم فکر نمی کردم که من رو نبینن رفتم گل رو چیدم برگشتم دیدم یه خانومه از پشت شبیه مامانمه دنبالش راه فتادم بعد از کلی راه که رفتیم برگشتم بهش بگم خسته شدم چرا نمی رسیم یهو دیدم خاک بر سر شدم!!!!

جالب این جاس که به روی خودم نیاوردم و حتی یه قطره اشک هم نریختم کاملا مصمم به اطرافم نگاه کردم دیدم از شانسم خانومه خونه اش طرفش خونه ما بوده و من بقیه راه رو از روی اسباب بازی فروشی مورد علاقه ام و... پیدا کردم وقتی رسیدم خونه دستم به زنگ نمی رسید به یه آقایی گفتم واسم زنگید و عموم در رو باز کرد....

خلاصه با عموم رفتیم دنبال مامانم اینا تو مسیر همه اهل محل نازم می کردن و می گفتن بالاخره پیدا شدی!!!

از اونجا بود که همه محل من رو شناختن!!!

شماها چی؟؟ تا حالا گم شدیم؟ اگر خاطره باحالی دارین تو نظرات بنویسن!!!

راستی مرسی از نظراتتون!!!! 

 

قاتل های عزیز!!

تنها برای شما!!

 

 

یه کم یخندین!!(می دونم بی نمکه!!)

یک شب یک نفر از کنار قبرستون رد میشده میبینه همه مرده ها روی قبرشون نشستن. ازشون میپرسه چی شده. میگن سوالهای شب اول قبر لو رفته. گفتن بیرون بشینید تا از دوباره سوال طرح کنیم.

 

خب دیگه بچه ها خیلی حرفیدم!! بازم مرسی از لطفتون به وبم!!

من رو هم دم افطار دعا کنید

بای بای




نوشته شدهچهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 توسط مونا
.: Weblog Themes By www.NazTarin.com :.